قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
18
تاريخ نگارستان ( فارسى )
جلوهگر گشته چون به هوش آمد خود را صحيح الاعضاء يافت خلايق چون بر اين آگاه شدند بر وى هجوم كردند و از وى سبب صحت پرسيدند آنزن چنين تقرير كرد كه در حين بيهوشى دو مرد و دو زن ديدم كه قرص نانى و اندك سبزى و جام آبى به من دادند كه بخور و بياشام چون قرص را خوردم ملاحظه كردم كه همان به حال خود هستم و آبى آشاميدم كه هرگز به خوبى آن نياشاميده بودم پس بديشان گفتم شما چه كسانيد ؟ چنان ظاهر شد كه حضرت امام حسن و امام حسين و فاطمهء زهرا و خديجهء كبرى عليهم التحية و الثناءاند . نظم : هست از آن معشرى بلند آئين * كه گذشتند زاوج عليين حب ايشان دليل صدق و وفاق * بغض ايشان دليل كفر و نفاق قربشان پايهء علو جلال * بعدشان مايهء عتو و ضلال پس حضرت امام حسن عليه السلام دست شفابخش خويش بر سينه و روى من كشيد و حضرت امام حسين ع كف مبارك خويش بر پشت من زده برخيزانيده فى الحال زنبيلى مانند صدف از من جدا شده بينى و لب و انگشتان به حال خود آمد ابن جوزى آورده كه مردم فوجفوج از هر ولايت متوجه زيارت آن زن مىشدند و از او بركت مىجستند . [ 7 - داستان مدينة النحاس . ] 7 من غرائب الطلاسم در بعضى كتب اخبار مسطور است كه چون عبد الملك مروان شنيد كه ديوان بفرمان حضرت سليمان عليه السلام در بيابان اندلس بقرب بحر ظلمات شهرستانى بطريق طلسم از مس ترتيب دادهاند و بعضى گويند كه آن شهرستان موسوم است بمدينة النحاس كه ذو القرنين اكبر ساخته و برخى از مفسران برآنند كه مراد از آيهء كريمهء و ارسلنا عين القطر چشمهايست كه از آن روى گداخته بيرون آمده با روى آنجا را بدان ساختهاند بناء عليه عبد الملك حكمى باسم موسى بن نصير حاكم آنجا نوشت كه بدان محل رفته آنچه از غرائب آن آثار بر او ظاهر گردد اعلام نمايد موسى بن نصير نيز مردم جهان ديدهء صاحب بصيرترا بدرقه گردانيده بدانصوب توجه نمود و در عرض چهل شبانهروز قطع آن بيابان بيكران نموده به مقصد رسيده زمينى ديد صفا نزاهت و آب و هوائى در كمال لطافت . مصراع : كه كس نشان ندهد در جهان چنان كشور و موسى از گرد راه بحوالى آن بنا رانده هرچند احتياط كرد درى يا دريچهء نديد كه در آن توان درآمدن يكى از امراء خود را با هزار سوار بدانحوالى ارسال داشت كه شايد كسى توانند يافت كه حقيقتى از آن استفسار كنند هرچند ايشان در آن بيابان بىپايان بگفتار انورى : كه كس نديده فرازش مگر به چشم ضمير * كسى نرفته نشيبش مگر بپاى گمان ز تنگ عيش بر ذروهاش برده هماى * ز استخوان مسافر ذخيرهاى كران كسى بروز سپيد و شب سياه در آن * بجز كبودى گردون نديده هيچ نشان